برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
بعد از یک سال نهایت چیزی که میمونه دل تنگیه . که حالا آدم مثلا میخواد چیکار کنه با دل ِ تنگ ؟ ذات کثیف سالگرد همینه . درد عادی میشه ، نبودن عادت میشه ، دیگه کسی با بهت به سنگ قبر نگاه نمیکنه و زمان قدرت خودش رو به رخ همه میکشه . به جز چشم های مامان بزرگ ، که هرروز نبودنش رو دیده .
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
به نظرم میتونستیم برای خوشحال بودن تی بگ باشیم . از اونا که عصر های هرکدوم از چهار فصل سال ، تو خلوتی دانشگاه ، با دو تا لیوان یک بار مصرف کاغذی ، جا موندن رو چرخ کنار بوفه و پله های ادبیات . قند های اضافه هم کنارشون .
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
گاهی راجع بهش نمیشه گفت .
گاهی راجع بهش دلت میخواد بری بشینی بالا طاقچه . یه طوری که از رو پشتی هم دست کسی بهت نرسه . حتی خودت .
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
قول قشنگیه .
میگه کی از آینده خبر داره ؟
میگم از احتمالات ولی خبر داریم . از امیدهای الکی بدم میاد . میسوزونه آدم رو . فکر کن تولد سی و هفت سالگیت به یه دسته نرگس فکر کنی .
میگه بدون امید چی داره این دنیا جز درد و فلاکت و کثافت ؟
و من به نداشتن یه دسته نرگس وحشی گچساران فکر میکنم و قول میدم اگر برام یه دسته نرگس بیاره ، براش گل یخ ببرم .
قول قشنگیه .
+سین
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
اینکه چی حال مارو خوب میکنه اگر نوشتن بدترش میکنه؟ و چرا مینویسیم اگر بدترش میکنه؟ هوم؟
بماند.
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
نوشته” دلم برات تنگ شده، شاید بیشتر از تو برای حرفهامون.”
تو دلتنگی هم خودخواهیم.
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
تکلیفم معلوم نیست. با هیچ چیز، با هیچ کس. انگار یه دفتر خالی باشه، بدون سر مشق که یکی صفحه هاش رو هرروز پاره میکنه. یا انگار باز امتحان انشا دارم. نگارش. یک صفحه خالی! بقیه میپرسن یک خط درمیون باشه؟ من حتی نمیدونم راجع به کدوم موضوع باید بنویسم.
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
آفتاب از بین نرده ها خط خط افتاده روی سنگ های کف بالکن. باز میگی بارون دلگیره؟ این سایه ها، خط خط رخوته که نمیبینیش.
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
اون چیزهایی که واسه ما خاصن، در واقع خیلی هم عادیان. هیچ چیز بخصوصی توی خودشون ندارن. وای تو نمیفهمی چه حسیه نیستن. همینقدر بیمقدمه و یهو. شاید حسی که ما داریم نسبت به فلان کتاب، فلان آهنگ، اون ساختمون نیمه کاره، خیابون ولیعصر، خیابون انقلاب، مترو فلان جا یا حتی قبرستون، همون سِیم شِتی باشه که صد نفر، دویست نفر یا کل شهر حس میکنن. همین قدر بیرحمانه، هیچ ستاره ای برای یک نفر نیست.
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش