خرید بک لینک
مهم نیست چی خوردی ، وقتی حالت بده ، باید بالا بیاریش . مهم نیست چیزی که خوردی چقدر خوشمزه بوده ، یا چقدر خوب و مفید بوده . مهم اینه که حالت رو بد کرده . و باید بالابیاریش . از بچگیم با این کار مشکل داشتم . نمیتونستم ، نمیشد که بالا بیارم تا حالم بهتر شه . مامان راه میرفت میگفت کاری نداره . برو سعی کن برش گردونی . اما من نمیتونستم . مینشستم یه گوشه به حال بدم

برچسب: نویسنده: سپیده پارسامنش تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:10

برچسب: نویسنده: سپیده پارسامنش تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:10

فقط میشه شعر خوند ؟ چرا نمیشه صدا رو خوند ؟ چرا نمیشه برات بو بخونم ؟ نور خورشید رو سبزه های خیس و کوتاه نشده دانشگاه ؟ یا تیزی بازتابش از روی آب وقتی نشسته بودیم کنار رودخونه ؟ وقتی رودخونه میدرخشه ؟ چرا نمیشه برات تار بخونم ؟ یا صدای عود و کمانچه ؟ راستی چرا نمیشه برات کمانچه بخونم ؟ چرا نشه برات شب رو بخونم تو صدای باد ؟ شهاب سنگ یا ماه ؟ یا آسمون و ستار

برچسب: نویسنده: سپیده پارسامنش تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:10

+ چه رنگی میخواستید؟ – همون سبزی که بچه بودیم ، تابستون ها مامانمون توری اتاق سمت ایوون رو میداد کنار صدامون میزد که زلّ آفتاب ِ خون دماغ میشی بچه بیا تو ! بعد ما میگفتیم" الان " و فوت میکردیم تو نی و حباب هارو تماشا میکردیم . نیم ساعت بعد دوباره سرشو میاورد بیرون میگفت ، گفتم بیا تو ! ما هول میشدیم مایع ظرف شویی و آب و کف از نی میرفت تو دهنمون قیافمون جمع م

برچسب: نویسنده: سپیده پارسامنش تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:10

بعد از یک سال نهایت چیزی که میمونه دل تنگیه . که حالا آدم مثلا میخواد چیکار کنه با دل ِ تنگ ؟ ذات کثیف سالگرد همینه . درد عادی میشه ، نبودن عادت میشه ، دیگه کسی با بهت به سنگ قبر نگاه نمیکنه و زمان قدرت خودش رو به رخ همه میکشه . به جز چشم های مامان بزرگ ، که هرروز نبودنش رو دیده .

برچسب: نویسنده: سپیده پارسامنش تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:10

به نظرم میتونستیم برای خوشحال بودن تی بگ باشیم . از اونا که عصر های هرکدوم از چهار فصل سال ، تو خلوتی دانشگاه ، با دو تا لیوان یک بار مصرف کاغذی ، جا موندن رو چرخ کنار بوفه و پله های ادبیات . قند های اضافه هم کنارشون .

برچسب: نویسنده: سپیده پارسامنش تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:10

گاهی راجع بهش نمیشه گفت .

گاهی راجع بهش دلت میخواد بری بشینی بالا طاقچه . یه طوری که از رو پشتی هم دست کسی بهت نرسه . حتی خودت .

برچسب: نویسنده: سپیده پارسامنش تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:10

قول قشنگیه .

میگه کی از آینده خبر داره ؟

میگم از احتمالات ولی خبر داریم . از امیدهای الکی بدم میاد . میسوزونه آدم رو . فکر کن تولد سی و هفت سالگیت به یه دسته نرگس فکر کنی .

میگه بدون امید چی داره این دنیا جز درد و فلاکت و کثافت ؟

و من به نداشتن یه دسته نرگس وحشی گچساران فکر میکنم و قول میدم اگر برام یه دسته نرگس بیاره ، براش گل یخ ببرم .

قول قشنگیه .

+سین


برچسب: نویسنده: سپیده پارسامنش تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:10

دلم میخواست اونطور بودم که وقتی میرسم خونه ، کلید که به در میندازم بغضم بترکه و وقتی در باز شد اشک هام سرازیر شه و هق هق گریه کنم . بعد مامان بیاد دنبالم بگه چی شده عزیزم ؟ و من با جلو کشیدن شونه ام ردش کنم، انگار که یکی داره از یک طرف میکِشتم، برم تو اتاقم و در رو پشتم ببندم . لباس هام رو طوری که انگار دارن خفم میکنن بکَنم و خودم رو پرت کنم رو تختم و سرم رو

برچسب: نویسنده: سپیده پارسامنش تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:10

اینکه چی حال مارو خوب میکنه اگر نوشتن بدترش میکنه؟ و چرا مینویسیم اگر بدترش میکنه؟ هوم؟

بماند.

برچسب: نویسنده: سپیده پارسامنش تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:10

نوشته” دلم برات تنگ شده، شاید بیشتر از تو برای حرفهامون.”

تو دلتنگی هم خودخواهیم.

برچسب: نویسنده: سپیده پارسامنش تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:10

تکلیفم معلوم نیست. با هیچ چیز، با هیچ کس. انگار یه دفتر خالی باشه، بدون سر مشق که یکی صفحه هاش رو هرروز پاره میکنه. یا انگار باز امتحان انشا دارم. نگارش. یک صفحه خالی! بقیه میپرسن یک خط درمیون باشه؟ من حتی نمیدونم راجع به کدوم موضوع باید بنویسم.

برچسب: نویسنده: سپیده پارسامنش تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:10

آفتاب از بین نرده ها خط خط افتاده روی سنگ های کف بالکن. باز میگی بارون دلگیره؟ این سایه ها، خط خط رخوته که نمیبینیش.

برچسب: نویسنده: سپیده پارسامنش تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:10

اون چیزهایی که واسه ما خاصن، در واقع خیلی هم عادیان. هیچ چیز بخصوصی توی خودشون ندارن. وای تو نمیفهمی چه حسیه نیستن. همینقدر بیمقدمه و یهو. شاید حسی که ما داریم نسبت به فلان کتاب، فلان آهنگ، اون ساختمون نیمه کاره، خیابون ولیعصر، خیابون انقلاب، مترو فلان جا یا حتی قبرستون، همون سِیم شِتی باشه که صد نفر، دویست نفر یا کل شهر حس میکنن. همین قدر بیرحمانه، هیچ ستاره ای برای یک نفر نیست.

برچسب: نویسنده: سپیده پارسامنش تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:10

میدونستید آدامس ریلکس شده بسته ای سه هزار و پونصد؟ بلیت مترو شده هزار تومن؟ بن کتاب چهل تومن. کمک هزینه تحصیلی بنیاد ملی ده هزار تومن. سنوات نه ترم.
کوفت بگیرید.

برچسب: نویسنده: سپیده پارسامنش تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:10

صفحه بندی